
امینش رو توی دلتون بگید
نمی دونم اشتباه کارم کجا بوده! شاید نباید خودم رو تحمیل می کردم. احساس اضافی بودن، اذیتم میکنه. شاید باید اجازه میدادم این فرآیند، مسیر طبیعی خودش رو طی می کرد. کجای محاسباتم اشتباست، هنوز نفهمیدم، شاید این وضعیت بهای اصرارهای من به خداست.

امیدوارم همه ماجرا یک برداشت غلط از واقعیتی خوب باشه.
باشه بعدا!!!
تا به حال شده با سر بخوری به یک ستون یا یه سطل آب یخ وسط دی ماه رو سرتون ریخته شده؟ شده یه صبح از خونه بزنی بیرون، کوچه خالی خالی باشه ، به خیابان که برسی هیچ ماشینی نبینی، به چراغ قرمز که رسیدی بفهمی هیچ موجود زنده ی توی شهر نیست؟ شده بخوابی، از تشنگی بلند بشی و سرت بخوره به سنگ روی سرت و دو زاریت بیفته که ،بله، تو مردی؟
راجع به این تکنولوژی جدید چیزی شنیدی؟ به لنزهای شارژی معروف شده. این لنزها رو باید شب، قبل از خواب، در چشم گذاشت و صبح برداشت!!! بعد در طول روز دیگه احتیاجی به عینک نداری.
جالبه نه ؟؟
میگه : عاشقش شدم، به همین سادگی.
میگم: آخه به این ساده گی هم که میگی نیست.
میگه:چرا نیست ؟مشکلش کجاست؟
میگم: اصل این رابطه مشکل داره ! هیچ فهمیدی عاشق کی شدی؟
میگه: آره. یک مرد خوش تیپ ، تحصیل کرده،مهربون، خوش برخورد و البته پولدار!!
میگم: و البته شوهر یک خانم محترم دیگه!
میگه: الهام برات متاسف ام که این قدر سنتی فکر میکنی!
میگم: من نمی فهمم به چی میگی سنتی ولی خراب شدن این زندگی اونقدرها هم سنتی نیست.
میگه: هیچ وقت فکر نمی کردم این حرف ها رو از تو بشنوم تو مثلا دانشجوی کارشناسی ارشدی!! طرز فکر تو دیگه نباید اینقدر خاله زنکی باشه.
میگم:راست میگی !! پس بیا از یک جنبه دیگه به قضیه نگاه کنیم، قبول دارم که این آقا واقعا خوش برخورد، خوش تیپ (چشم هاش برق میزنه) و کلی خوش دیگه است ولی از کجا مطمئنی که واقعا دوستت داره؟ آیا همه حرف هاش از ته دلشه؟
میگه: بس کن الهام ، اون به خاطر من حاضره هر کاری بکنه،حتی از زن فعلی اش جدا بشه!!
میگم: و یک روزی به خاطر یکی دیگه از تو جدا بشه!!!
میگه: امکان نداره! اون عاشق منه.
میگم: شاید دو سال پیش عاشق زن فعلی اش (انگار منم خراب شدن این زندگی رو باور کردم) هم بوده.
میگه:نه خودش گفت که به اصرار خانواده مجبور شده باهاش ازدواج کنه ولی من انتخاب خود خودشم!
میگم: هیچ تا به حال خودت رو گذاشتی جای زن فعلی اش ؟ آخه اگه من و توی جنس مونث به همدیگه رحم نکنیم از این جنس مذکر چه توقعی میشه داشت؟
میگه: دیگه دوره این حرف ها گذشته الهام جان!!
میگم: ........
چی دارم که بگم؟؟
شما "همه بچه های من" را نگاه کردید؟
آقای حامی آقای احمدی نژاد، خانم حامی آقای رضایی،بزرگوار حامی آقای کروبی،عزیز دل حامی آقای موسوی
من هیچ مشکلی با حمایت از یک کاندیدا ندارم. اصلا همون طور که نصف لذت بازی پیروزی استقلال به کل کل های قبل و بعد شه تمام لذت انتخابات به کل کل های قبل شه و الا بعد از انتخابات که ....... (خودتون مراجعه کنید به متن موج دیگری در راه است در همین وبلاگ)
ولی
اگه ربان سفید یا سبز یا هر رنگ دیگه ای به دستمون می بندیم، اگه روسری گل گلی سرمون می کنیم، اگه عکس فلانی رو پشت شیشه ماشینمون می زنیم و کلی اگه دیگه ، حواسمون به رفتارهای خودمون باشه. حواسمون به رانندگی کردنمون باشه.حواسمون باشه که با این نماد شما حامی یک کاندیدا به حساب می آید. حواسمون باشه که تبلیغ می کنیم یا ضد تبلیغ. این کار قراره تعداد رای های کاندیدای محبوبمون را بالا ببره، مگه نه؟
دلت گرفته.دنبال یه گوش میگردی برای حرف زدن.دنبال یه سنگ برای خالی شدن.
توی لیست شمارهای موبایلت به چند نفر sms میزنی:
-سلام چه خبر؟
-داغون، رتبه ارشدم سه رقمیه.
یکی شون از خوشحالی رتبه تک رقمی جوابت رو سر بالا میده، یکی از ناراحتی رتبه سه رقمی، از همدردیت تشکر میکنه و می نویسه bye
یکی دنبال submit مقاله شه. یکی نگران مصاحبه دکترا. یکی تولد دوست پسرشه و کلی گرفتار. اون یکی اسلایدهای سمینارش رو آماده میکنه و چند تا سوال فارسی تک ازت می پرسه و ....
هیچ کس نمی پرسه: چی شده؟ ناراحتی؟ راستی چی کار داشتی؟
روی پرده زندگی همه می دوند و تو وسط صحنه خشکت زده.
باورت میشه وسط این شلوغی اینقدر تنها باشی؟
کاش همشون فراموش کنند. اصلا دوست ندارم کسی یادش باشه. کاش بابا تا آخر شب جلسه داشته باشه . یعنی میشه مامان تمام روز کلاس داشته باشه ؟ وای اگه حسین کلاس حل تمرین داشته باشه. به امین که دروغکی گفتم چند ماه مانده.
سال های قبل 12 اردیبهشت با کادویی که مامان خریده بود، میرفتم مدرسه.ولی اون سال فرق میکرد.12 اردیبهشت دست خالی رفتم مدرسه. نمی دونستم چی کار کنم. همه همکلاسی هام دست پر آمده بودند و من از میز یکی مانده به آخر، به کادوهای روی میز معلممون نگاه می کردم. یه جور شرم، سرم را پایین نگه می داشت.